فرادیدنو- آذین بهرامی: … و من تمام شب به این فکر کردم که آدم وسط اینهمه ترس، دقیقاً چطور باید مراقب خودش باشد؟ مگر میشود زیر صدای جت و انفجار و خبرهای هرروزهٔ فروریختن خانهها، آرام نشست و به مراقبت از روح و روان فکر کرد؟ مگر میشود وقتی کودکت با هر صدای بلندی از جا بپرد و با چشمهای ترسیده بپرسد «مامان، دارن میزنن؟» هنوز به زندگی شکل عادی داد؟
در اهواز، ما سالهاست با سختی کنار آمدهایم. این شهر گرما را تاب آورده، بیآبی را تاب آورده، گردوغبار را تاب آورده، خاموشی و شرجی و خستگی را تاب آورده.مردم خوزستان خوب بلدند چطور با رنج زندگی کنند ؛ اما جنگ، چیزی نبود که هیچوقت به آن عادت کنیم.
هیچکس برای ترسیدن از آسمان آماده نیست. هیچ مادری نباید یاد بگیرد میان صدای رعد و صدای انفجار فرق بگذارد. هیچ کودکی نباید از شنیدن صدای هواپیما، خودش را به آغوش مادرش پناه بدهد.
این روزها وقتی شب میشود انگار تمام شهر گوش میایستد. صدای کولرها، صدای ماشینهایی که از خیابان رد میشوند، صدای سگهای دوردست، همه با اضطرابی پنهان همراهاند؛ اضطرابِ اینکه نکند چند ثانیهٔ بعد صدایی بیاید که قلب همهمان را فروبریزد.
ما مردمی بودیم که آسمان را دوست داشتیم. آسمان اهواز، با آن غروبهای نارنجی روی کارون، با پرواز پرندههایی که عصرها از روی پل سفید رد میشدند، با نخلهایی که در باد تکان میخوردند، برای ما نشانهٔ زندگی بود. حالا اما هر بار که صدایی از آسمان میآید انگار چیزی درون آدم یخ میزند.
من هر صبح، این هشتاد و چند روز، رو به همین آسمان ایستادم و فقط یک آرزو کردم؛ اینکه نور به این شهر ببارد.
نه نوری که از انفجار بلند شود و دیوارها را بلرزاند، نه نوری که از آتش خانههای مردم بالا برود. نورِ آرامش. نورِ امنیت. نورِ صبحی که آدم بتواند بدون ترس بیدار شود و اولین فکرش، خبر جنگ نباشد. ما چیز زیادی نخواستیم. ما فقط زندگی معمولی میخواستیم. اینکه بچههایمان شبها با قصه بخوابند نه با صدای پدافند.
اینکه مادرها بهجای شمردن انفجارها، لالایی بخوانند. اینکه مردم این شهر بهجای نگاه کردن به اخبار مرگ، دوباره به فکر خریدن لباس عید و بوی قهوهٔ عصرگاهی و قدم زدن کنار کارون باشند.
میگویند ما هنوز زندهایم. اما گاهی آدم نمیداند این اسمش زنده ماندن است یا فقط ادامه دادن از روی اجبار. ما هر روز تکهای از روحمان را جایی میان خبرها میگذاریم. میان تصویر خانههایی که دیگر نیستند، میان چشمهای وحشتزدهٔ آدمهایی که شبیه خودماناند، میان سکوت سنگین بعد از هر صدای مهیب و بدتر از همه این است که کمکم آدم به ترس عادت میکند؛ به چک کردن مدام خبرها، به گوش دادن به آسمان، به تحلیل حرفهای مبهم سیاستمدارهایی که پشت میزهای امن نشستهاند و دربارهٔ جان آدمها تصمیم میگیرند.
ما لایق این حجم از اندوه نبودیم. خوزستانِ ما، سرزمین نخل و بلوط و آفتاب و رود و موسیقی بود. سرزمینی که مردمش با همهٔ خستگیها باز هم مهماننواز بودند، باز هم میخندیدند، باز هم سفره پهن میکردند.
ما سزاوار دیدن رد موشک روی آسمان جنوب نبودیم. سزاوار شنیدن صدای انفجار در شهری نبودیم که باید فقط بوی باران روی خاک داغش بلند میشد.
… و با اینهمه، هنوز تهِ دلِ ما چیزی خاموش نشده است. هنوز هر شب، با تمام ترس و خستگی، آرزو میکنیم این کابوس تمام شود.
آرزو میکنیم روزی برسد که کودکان این شهر، آسمان را فقط برای رنگ آبیاش دوست داشته باشند نه برای لحظههایی که آرام است و صدایی از آن نمیآید.
فرادیدنو مکانی فراتر از خبر